حکایت های مدیریتی
Download
1 / 30

حکایت های مدیریتی - PowerPoint PPT Presentation


  • 101 Views
  • Uploaded on

حکایت های مدیریتی. تهیه و تنظیم : دکتر احمد ودادی [email protected] مشاور پير.

loader
I am the owner, or an agent authorized to act on behalf of the owner, of the copyrighted work described.
capcha
Download Presentation

PowerPoint Slideshow about ' حکایت های مدیریتی' - forrest-marshall


An Image/Link below is provided (as is) to download presentation

Download Policy: Content on the Website is provided to you AS IS for your information and personal use and may not be sold / licensed / shared on other websites without getting consent from its author.While downloading, if for some reason you are not able to download a presentation, the publisher may have deleted the file from their server.


- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - E N D - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
Presentation Transcript

حکایت های مدیریتی

تهیه و تنظیم : دکتر احمد ودادی [email protected]


مشاور پير

يك مشاور مي‌ميرد و در آن دنيا در صفي كه هزاران نفر جلوي او بودند براي محاسبه اعمالش مي‌ايستد. اندكي نگذشته بود كه فرشته محاسب ميز خود را ترك مي‌كند و صف طولاني را طي كرده و به سمت مشاور مي‌آيد و به گرمي به او سلام كرده و احترام مي‌گذارد. فرشته، مشاور را به اول صف برده و او را بر روي مبل راحتي كنار ميزش مي‌نشاند.

مشاور مي‌گويد: "من از اين توجه شما سپاسگزارم، اما چه چيزي باعث شده كه اين گونه با من رفتار كنيد؟"

فرشته محاسب مي‌گويد: "ما براي افراد مسن احترام ويژه‌اي قائل مي‌شويم. ما يك پردازش اوليه بر روي تمامي كارنامه‌هاي اعمال انجام داده‌ايم و من ساعاتي را كه شما به عنوان ساعات مشاوره براي مشتريان خود اعلام كرده‌ايد جمع زدم. بر اساس محاسبه من، شما حداقل 193 سال سن داريد!"


بهشت و جهنم

فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد

خداوند دعای او را مستجاب کرد

در عالم شهود او وارد اتاقی شد که جمعی از مردم در اطراف ديگ بزرگ غذا نشسته بودندهمه گرسنه نا اميد و در عذاب بودندهر کدام قاشقی داشت که به ديگ می رسيدولی  دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بودبه طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانندعذاب آنها وحشتناک بود !


آنگاه ندا آمد :اکنون بهشت را نظاره کناو به اتاق ديگری که درست مانند اولی بود وارد شد ديگغذا..جمعی از مردم ...همان قاشقهای دسته بلند ...ولی در آنجا همه شاد و سير بودند آن مرد گفت : نمی فهمم !!!چرا مردم اينجا شادنددر حالی که در اتاق ديگر بد بختند؟ با آنکه همه چيزشان  يکسان است؟ندا آمد که در اينجا آنها  ياد  گرفته اند  که يکديگر  را تغذيه  کنندهر کسی  با  قاشقش  غذا در دهان  ديگری  می گذاردچون  ايمان  دارد  که  کسی  هست  که  در دهانش  غذايی  بگذارد


گام های کوچک

يكي از مربيان بسيار موفق ورزشي، پيروزي هاي خود را دستاورد پيشرفت تدريجي و مداوم مي دانست.

تيم او در سال پيش با تمام كوشش و تلاشي كه به خرج داد، به تيم حريف باخت.

وي براي جبران اين شكست، طرحي بر پايه "پيشرفت هاي كوچك و مستمر " ريخت و بازيكنان را متقاعد كرد كه اگر هر يك از آنها توانايي هاي خود را در يك مهارت ورزشي تنها به ميزان يك درصد بالا ببرند، با اختلاف زيادي از حريف جلو خواهند افتاد.

مربي به بازيكنان گفت كه يك درصد رقم بسيار ناچيزي است، اما اگر ۱۲ بازيكن، هر يك در ۵ زمينه ورزشي به ميزان يك درصد بهتر بازي كنند، مجموعه اين ارقام به معني ۶۰٪ بازي بهتر است.

در حالي كه براي قهرماني تنها ۱۰٪ پيشرفت كافي است!


"اين كه اين استدلال تا چه اندازه درست يا نادرست است،اصلا مهم نيست."مهم اين است كه افراد اين هدف را قابل دسترس مي ديدند.همه اطمينان داشتند كه مي توانند قدرت خود را به ميزان حداقل يك درصد افزايش دهند.اين احساس اطمينان و نزديك بودن به هدف، موجب شد كه از اين حد نيز فراتر رفتند.جالب اين است بدانيد كه اكثر آنها ركورد خويش را بيش از ۵٪ ترقي دادند و بسياري از آنها تا ۵۰٪ بهتر از گذشته شدند. ، آنها در سال بعد آسانتر از هميشه مسابقه را بردند


باز سازی دنیا درست يا نادرست است،اصلا مهم نيست."

  • بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است: «كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم.بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!»


مرد بالن‌سوار و مرد روي زمين درست يا نادرست است،اصلا مهم نيست."

  • مردي در يك بالن در حال پرواز كردن بود كه متوجه شد گم شده است. در حالي كه ارتفاع بالن را كم مي‌كرد، مردي را ديد.

  • مرد بالن‌سوار فرياد زد: "ببخشيد، مي‌توانيد به من كمك كنيد. من به دوستم قول دادم كه نيم ساعت پيش او را ملاقات كنم، اما حالا نمي‌دانم كجا هستم."

  • مرد روي زمين پاسخ داد: "بله. شما در يك بالن در ارتفاع حدود 10 متر از سطح زمين معلق هستيد. شما از شمال بين 40 و 42 درجه عرض جغرافيايي و از غرب بين 58 و 60 درجه طول جغرافيايي قرار داريد."

  • مرد بالن‌سوار پاسخ داد: "شما بايد مهندس باشيد."

  • مرد روي زمين گفت: "بله. از كجا فهميدي؟"


مرد بالن‌سوار گفت: "خوب، همه چيزهايي كه گفتي از نظر فني درست است، اما من نمي‌دانم با اطلاعاتي كه دادي چكار كنم و در حقيقت هنوز گمشده هستم."مرد روي زمين پاسخ داد: "شما بايد مدير باشيد."مرد بالن‌سوار گفت: "بله من مدير هستم، اما از كجا فهميدي؟"مرد روي زمين گفت: "خوب، شما نمي‌داني كجا هستي و نمي‌داني كجا مي‌روي. شما قولي داده‌اي اما نمي‌داني آن را چگونه عملي كني و انتظار داري من مشكلت را حل كنم. واقعيت اين است كه شما دقيقاً در همان موقعيت پيش از برخوردمان قرار داري اگر چه ممكن است در بيان آن مقداري خطا داشته باشم."


آلیس و گربه چيزهايي كه گفتي از

آليس: "لطفاً به من بگو از كدام راه بايد بروم؟”

گربه: "بستگي به اين دارد كه كجا مي‌خواهي بروي؟”

آليس: "خيلي برايم مهم نيست كجا بروم.”

گربه: "پس مهم نيست از كدام راه بروي."


ارزش هاي محوري سازمان چيزهايي كه گفتي از

كشتي جنگي مأموريت يافته بود براي آموزش نظامي به مدت چند روز در هوايي طوفاني مانور بدهد. هواي مه‌آلود سبب شده بود كه كاركنان كشتي ديد كمي داشته باشند. در نتيجه ناخدا در پل فرماندهي عرشه ايستاده بود تا همه فعاليت‌ها را زير نظر داشته باشد.پاسي از شب نگذشته بود كه ديده‌بان روي پي فرمانده گزارش داد: نوري در سمت راست كشتي به چشم مي‌خورد.

ناخدا فرياد زد: آيا آن نور ثابت است يا به طرف عقب حركت مي‌كند؟

ديده‌بان جواب داد: ثابت است؛‌ و مفهوم اين بود كه در مسيري هستيم كه به هم تصادم خواهيم كرد.


ناخدا چيزهايي كه گفتي از به مأمور ارسال علائم گفت: به آن كشتي علامت بده كه رو در روي هم هستيم، توصيه مي‌كنم 20 درجه تغيير مسير بدهيد.جواب علامت اين بود: شما بايد 20 درجه تغيير مسير بدهيد.ناخدا گفت: علامت بده كه من ناخدا هستم و آنها بايد 20 درجه تغيير مسير بدهند.پاسخ آمد: بهتر است شما 20 درجه تغيير مسير بدهيد.در اين هنگام كه ناخدا به خشم آمده بود، تفي به زمين انداخت و گفت: علامت بده كه از يك كشتي جنگي علامت فرستاده مي‌شود 20 درجه تغيير مسير بدهيد.پاسخ آمد: من فانوس دريايي هستم.انگاه كشتي تغيير مسير داد.


دلزدگي از يك شغل چيزهايي كه گفتي از

  • نجار پيري بود كه مي‌خواست بازنشسته شود. او به كار فرمايش گفت كه مي‌خواهد ساختن خانه را رها كند و از زندگي بي دغدغه در كنار همسر و خانواده‌اش لذت ببرد.

  • كارفرما از اين كه ديد كارگرش مي‌خواهد كار را ترك كند ناراحت شد. او از نجار پير خواست كه به عنوان آخرين كار، تنها يك خانه ديگر بسازد. نجار پير قبول كرد، اما كاملاً مشخص بود كه دلش به اين كار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه، از مصالح بسيار نامرغوبي استفاده كرد و با بي‌حوصلگي، به ساختن خانه ادامه داد.


وقتي كار ساختن خانه به پايان رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت : «اين خانه متعلق به توست. اين هديه‌اي است از طرف من براي تو ».نجار شوكه شده بود. مايه تأسف بود! اگر مي‌دانست كه دارد خانه‌اي براي خودش مي‌سازد، مسلماً به گونه‌اي ديگر كارش را انجام مي‌داد.


رقابت سالم رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت :

در يك كارخانه فولاد، سرپرست شيفت تعداد بهرهاي توليدي يك گروه را در طي هر شيفت ثبت مي‌كرد و مدت‌ها بود كه تعداد بهرها از 6 فراتر نمي‌رفت.

سرانجام روزي شيفت اول توانست اين ركورد را پشت سر بگذارد و يك بهر بيشتر توليد كند. سرپرست شيفت اول يك عدد 7 بزرگ با گچ روي زمين مقابل كوره ثبت كرد. همان گونه كه انتظار مي‌رفت، سرپرست شيفت دوم، عدد نوشته شده را ديد و رقابت آغاز شد. كاركنان شيفت دوم بر تلاش خود افزودند و صبح روز بعد كه شيفت اول سر كار حاضر شد نه عدد 7 ،كه عدد 8 را مقابل خود ديد.

چند هفته بعد اين عدد 9 و سپس 10 شد.


حل مسئله رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت :

  • پدر روزنامه مي‌خواند اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي‌شود. حوصله پدر سر رفت و صفحه‌اي از روزنامه را كه نقشه جهان را نمايش مي‌داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.

  • «بيا! كاري برايت دارم. يك نقشه دنيا به تو مي‌دهم، ببينم مي‌تواني آن را دقيقاً همان طور كه هست بچيني؟»

  • و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. مي‌دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد، پسرك با نقشه كامل برگشت.

  • پدر با تعجب پرسيد: «مادرت به تو جغرافي ياد داده؟»

  • پسر جواب داد: «جغرافي ديگر چيست؟ پشت اين صفحه تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنيا را هم دوباره ساختم.»


آن چه نجاتت مي‌دهد رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت :

  • خبرنگاري مي‌گويد: به ملاقات ژان كوكتو رفتم. خانه او در حقيقت كوهي از خرت و پرت، قاب عكس، نقاشي‌هاي هنرمندان مشهور و كتاب بود. كوكتو همه چيز را نگه مي‌داشت و علاقه زيادي به هر يك از آن اشياء داشت.

  • وسط مصاحبه توانستم از او بپرسم: «اگر اين خانه همين الان آتش بگيرد و فقط بتوانيد يك چيز با خودتان ببريد كدام يك از اين چيزها را انتخاب مي‌كنيد؟»

  • كوكتو جواب داد: آتش را انتخاب مي‌كنم


ناسا و مشكل خودكار رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت :

  • هنگامي ‌كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون ‌جاذبه كار نمي‌كنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي‌يابد و روي سطح كاغذ نمي‌ريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب‌كردند. تحقيقات بيش‌از يك دهه طول‌كشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي‌نوشت، زير آب كار مي‌كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي‌نوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجه‌ سانتيگراد كار مي‌كرد.

  • روس‌ها راه‌حل ساده‌تري داشتند: آنها از مداد استفاده كردند!


درسي از طبيعت رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت :

  • روزي در جنگلي كلاغي در تمامي طول روز بر روي شاخه درختي نشسته بود و هيچ كاري انجام نمي داد.

  • خرگوش كوچكي او را ديد و از او پرسيد: "آيا من هم مي توانم مانند تو تمام روز را در گوشه اي بنشينم و هيچ كاري انجام ندهم؟".

  • كلاغ پاسخ داد: "البته، چرا نه".

  • خرگوش هم زير همان درخت نشست و استراحت خود را آغاز كرد.

  • ناگهان سرو كله روباهي پيدا شد. روباه پريد و خرگوش را گرفت و خورد.

  • نتيجه: براي اينكه بتواني بنشيني و هيچ كاري انجام ندهي، بايد در جايگاه بالايي قرار داشته باشي


غاز و سار رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت :

  • غاز يك معاون داشت،‌ اسمش سار بود. غاز رفت توي فكر كه چطور مي‌تواند از دست او خلاص شود. فكر كردن سبب مرگ او شد چرا كه عادت به فكر كردن نداشت بلكه اين سار بود كه عادت داشت برايش فكر كند


درخواست افزايش حقوق رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت :

  • HOW TO ASK YOUR BOSS FOR A SALARY INCREASE..?

  • One day an employee sends a letter to his bossasking for anincrease in his salary!!!

  • Dear Bo$$

  • In thi$ life, we all need $ome thing mo$t de$perately. I think you $hould be under$tanding of the need$ of u$ worker$ who have given $o much $upport including $weat and $ervice to your company. I am $ure you will gue$$ what I mean and re$pond $oon.

  • Your$$incerely,

  • Norman $oh


The next day, the employee received this letter of reply: رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت : Dear NOrman,I kNOw you have been working very hard. NOwadays, NOthing much has changed. You must have NOticed that our company is NOt doing NOticeably well as yet. NOw the newspaper are saying the world`s leading ecoNOmists are NOt sure if the United States may go into aNOther recession. After the NOvember presidential elections things may turn bad. I have NOthing more to add NOw. You kNOw what I mean.Yours truly,Manager


Humour interview question answers
Humour : Interview Question & ANSWERS رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت :

  • Honestly, we will have these answers in our mind ... but we give different, tailored and suitable answers to the guy !1. Why did you apply for this job? Ans: I have applied for many jobs along with this and you called me now.2. Why do you want to work for this company?Ans: I have to work for some company who ever gives me a job, I don't have any specific company in mind.3. Why should I hire you?Ans: You have to hire some one, you may give me a try.


4. What would you do if this happened? رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت : Ans:Well, it depends my mindset and mood at that situation...5. What is your biggest strength?Ans:Basically, daring to join any company who pays me well, without thinking of the fate of company 6.What is your biggest weakness?Ans: Girls


7. What was your worst mistake, and how did you learn from it?Ans:Joining my earlier company and learnt that I need to jump to get more money, so I am here today8. What accomplishments in your last position are you most proud of?Ans:Had I accomplished any in my last position, why do I need to change my job? I could demand more and stay there.


9. Describe a challenge you faced and how you overcame it? it?Ans:Biggest challenge is answering the question "why are you looking for a change" and I started blabbering irrelevantly to overcome that. 10. Why did you leave/ are you leaving your last job?Ans:For the same reason why you left your earlier job11. What do you want from this job?Ans:If no work is given but keep giving good hikes


12. What are your career goals and how do you plan to achieve them?Ans:Make more money and for that keep jumping companies for every 2 yrs13. Did you hear of our company and what do you know of us? Ans:Yeah, I know that you will ask this, I've gone through your website


14. What is the salary expected and how do justify that? achieve them?Ans:Well, no one will change job for the same salary, hence, give me 20% extra than what I am getting and that is unpublished industry standard (I know you will bargain on what ever I ask, hence, I have already hiked my current salary by 30%)


بيسوادان سده 21 achieve them?

  • بيسوادان سده21 كساني نيستند كه نمي‌توانند بخوانند و بنويسند، بلكه كساني‌اند كه نمي‌توانند بياموزند، آموخته‌هاي كهنه را دور بريزند، و دوباره بياموزند.

  • The illiterate of the 21st century will not be those who cannot read and write, but those who cannot learn, unlearn, and relearn


به پایان آمد این دفتر achieve them?حکایت همچنان باقیستبا تشکروآرزوی توفیق


ad